-
زندگی فیلسوفانه
دوشنبه 27 اسفند 1403 03:56
بچه ها یه تیکه از این کتابه رو دارم میخونم که دوست دارم اینجا خودمم بگم... میگه که " آیا لازم است برای زندگی فیلسوفانه و اندیشه عمیق حتما به دور از تشریفات و ثروت و ... بود؟ آیا زندگی بیرون به دلیل دغدغه های بیهوده و پوچ (درراستای پیدا کردن هدف زندگی) مانعی در برابر مسیر ماست؟ - " وقتی داوود خود را فردی فقیر...
-
ارم/ شنبه
دوشنبه 27 اسفند 1403 03:46
بزارین از شنبه بگم. شنبه صبح پری بهم گفت که آخر این هفته میرن ارم! بعد من اون موقع نمیتونستم واسه همین گفتم امشب بریم و به طرز عجیبی همون شب رفتیم. خیلیییی خلوت بووود خیلیییی یعنی تاحالا اینقد خالی و خلوت نبود!! صرفا سقوط آزاد و سینما و رنجر و سورتمه تونستیم سوار شیم. بقیه بازی ها چون تعداد کم بود بسته بود. البته چرخ...
-
معجزه افکار
دوشنبه 27 اسفند 1403 03:43
ساعت تقریبا ۴ صبح داره میشه... هوا خیلی خوبه. دوباره شروع کردم به کتاب خوندن. بنظرم عید زمان خیلی خوبیه واسه این کارا. دلم میخواست دوباره کتاب "معجزه افکار" رو بخونم و دوباره بعضی جاهاشو هایلایت کنم. "تعهد سقراط به خرد و زندگی اندیشمندانه و دوری اش از زندگی اجتماعی زمانی آشکار میشود که او را تهدید به...
-
جمعه/ یکشنبه
یکشنبه 19 اسفند 1403 19:52
واای... چقد من هی یادم میره بیام اینجا بزارین از جمعه واستون بگم جمعه ساعت 9 قرار بود باغ کتاب باز باشه و پاشیم بریم کارامونو کنیم و این حرفا. تقریبا ساعت 10 رسیدیم. بهمون گفتن 11 باز میکنن. توی اون افتاب نشستیم یکم خوندیم و بعد که درو باز کردن مث قحطی زده ها ریختیم داخل و یه جای دنج انتخاب کردیم. اون میخوند و من برنج...
-
تابع فرد وارون
چهارشنبه 8 اسفند 1403 09:57
وای با یه بنده خدایی چندوقته اشنا شدم. ایشون به هربیماری که بگی مبتلا میشن و ذهن شلوغی داره و تمام دوستیهاش هم سمیه! چندین بار سعی کردم باهاش حرف بزنم بهش بگم که ببین من دارم مشکلتو میبینم بیا سعی کنیم درستش کنیم و خب گوش نمیده یا نمیتونه یا باور نداره و هرچی... میدونم که خودشم خسته شده و این خستگیه نمیزاره تحولی...
-
کارگاه هنری
پنجشنبه 2 اسفند 1403 21:27
باشه! ولی من عاشق کارگاه هنری شدم و یه تیکه از قلبم مخصوص اونه خط چشم وقت نشد پیدا کنم نمیخواستم کرم پودر بزنم فقط رژ گونه + سایه چشم اکلیلی که نازی واسه اولین بار برام زد!! همه ی اجراها عالیی بودن واقعا با خیلیاشون گریه کردم مخصوصا با تئاتر و با خیلی هاشون هم خندیدم و لذت بردم حتی پشت صحنه هم سعی کردم انرژی بدم و از...
-
دوستا/ غرغر
یکشنبه 28 بهمن 1403 20:38
قرار بود ساعت 6 7 اینا بریم اتاق فرار صبح اول صبحی که بچه ها رو دیدم مهی برگشت گفت این ممنوعه هستاا اگر مشکلی ندارید که بریم (اتاق فرارای ممنوعه واقعا جذابن اما به شخصه برای من از کابوسم خوفناک ترن) برای همین اونو کنسل کردیم و تصمیم گرفتیم بعد از ظهر با مترو پاشیم بریم یه مال بزرگ که همه چیز داشته باشه کارائوکه و غذا...
-
درود مجدد
یکشنبه 28 بهمن 1403 20:28
امروز یکی از دوستام به مناسبت ولنتاین و البته یه سری چیزای دیگه بهم یه عالمه کادو داد (همشون هم چیزای پریایی بودن!) واقعا خوشحالم و ممنونم ازش... حقیقتا واقعا شادم که تونستم امسال پیداش کنم! پارسال وای سمی بود اکثر کسایی که باهاشون یجا بودم سمی بودن اما امسال تا دلت بخواد ادمای قشنگ مهربون و البته گاهی هم وحشی حدود یه...
-
ویو ی ناقلا!
چهارشنبه 24 بهمن 1403 08:36
واسه اولین بار تبخال زدم حواسم نبود که یارو صبح باهام روبوسی کرد و وای! معمولا خود طرف باید حواسش باشه خب خلاصه که این ویروس ناقلا دیگه اومد همنشین پریا باشه تا قیامت :)))) بعد همه جا هم نوشته حفظ آرامش (بالاخره چون سیستم ایمنی و اینا نباید ضعیف شه)... حفظ آرامش که خوراک خودمه حقیقتا اولش ناراحت شدم سر اینکه خب دیگه...
-
لحظه تلخ
شنبه 20 بهمن 1403 16:30
تلخی ماجرا اینجاست که داشتیم برنامه میریختیم بریم اتاق فرار و یهویی گفتم پریا داری چیکار میکنی تا وقتی اونا هستن چرا باید بری سراغ اکیپ جدید؟ اومدم پیامام رو فوروارد کنم بعد یادم اومد که خیلی وقته همه چی بین هممون تموم شده! دیگه هیچکدومشون نه میخوان ما رو قبول کنن نه میخوان بهمون گوش بدن واقعا چقدر دیر میفهمیم ادما...
-
به خودت بیا
سهشنبه 16 بهمن 1403 20:49
مثل اینکه من و بچه های ریاضی متاسفانه هیچوقت باهم نمیسازیم :))) البته این یکی خیلی بچه و بیجنبه بود. واقعا دوست خوبی نبود. صرفا هم بخاطر یه سری مسائل دیگه باهاش دوست شدم. خوشحالم که درست شد. دلم نمیخواد ادم بدجنسی باشم ولی ناراحت شدم از اینکه جلوی حرف زدنم رو گرفت. منم بلاکش کردم مث بچه کوچولوعا! ایش من اشتباه کردم،...
-
3 Feb
دوشنبه 15 بهمن 1403 21:02
برای فردا کلی کار دارم، کلی! باید بشینیم بکوب بخونیم :))) خستم میکنن کسایی که بهشون کمک میکنم و واقعا از تجربیاتم میگم ولی به من گوش نمیدن و همچنان غر میزنن! حدود ۶ روزه که خونم... استراحت خوبی بود دیگه باید برم. باآرزوی موفقیت
-
دوباره اون حرفا
شنبه 13 بهمن 1403 19:11
و دیشب کسی پیدا شد که دوباره اون حرفا، شب بیداریا، بحثای مورد علاقه ی پریا ادامه دار شدن... شایا شایاا ساعت ۳ خوابیدم ۴ خوابم برد دوباره صبح پاشدم که برم سر کلاس بیست دیقه بین دو تا کلاس بعد از ظهرم فاصله داشت اون تایم گرفتم خوابیدم. ساعت ۳ و نیم اینا هم دوباره رفتم خوابیدم تا ۵ ظهر الانم چندتا از کارام مونده باید...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 بهمن 1403 12:08
اولین باریه که توی این مدت تا ساعت ۱۱ خیلی خوب میخوابم، خوابای قشنگ میبینم و امروز روز بسیار خوشگلیه اصن به به!
-
تاریخ اشتباه
دوشنبه 8 بهمن 1403 22:07
وقتمو الکی گذاشتم برای چیزی که کلا ۱۰ هفته بود اونم بخاطر حرف یه نفر و الان پشیمونم از کاری که کردم واقعا ناراحتم البته ناراحتیم مشخص نیست اما ناراحتم براش دو روز وقت گذاشتم. کلی زحمت کشیدم. کلی بیدار موندم. فقط بخاطر اینکه طرف بهم اشتباهی تایخ گفته بود. تاریخی که گفته بود ۱۲ ماه تا ۲۴ ماه بود. این کجا ۱۰ هفته کجا!!!...
-
صبح ظهر الااان
شنبه 6 بهمن 1403 21:12
امروز صبح روز پر از آرامش و خوشحالی و اتفاقای قشنگی بود. واقعا خوشحالم که دوباره تونستم آدمایی که دوسشون دارم رو دور هم جمع کنم و یه اکیپ شیم. بعد از ظهر یه اتفاقی افتاد که نشستم زار زار گریه کردم و بعدش خوابیدم. کلی با خدا دعوا کردم که چرا باهام اینجوری کرده با همه چیز قهر بودم ولی سعی کردم صرفا قوی باشم و ادامه بدم....
-
قول قولی
جمعه 5 بهمن 1403 12:01
باشه ولی بنظرم عمل کردن به قول خیلی چیز مهمیه(اگه عمل نکنی انگشت کوچیکتو میکنن)! دارم سعی میکنم به قولایی که به دو نفر دادم عمل کنم. درباره ی اینکه دوسشون دارم یا نه یا حس خوبی دارم یا نه حرف نمیزنم. درباره ی این حرف میزنم که وقتی یه حرفی میزنی باید تا تهش بهش عمل کنی. حتما یه دلیلی داشته که اون موقع یه همچین حرفی رو...
-
نشونه ها
یکشنبه 30 دی 1403 20:37
"نشونه هایی که میگه سلامت روانت حالش بده: 1- همه چیز برات مثل یه کار سخت بنظر میاد. 2- احساس میکنی داخل یه چرخه منفی گیر کردی. 3- نسبت به احساساتت محافظه کار و دفاعی شدی. 4- قدرت تمرکزت اومده پایین و نمیتونی به راحتی تصمیم بگیری. 5- با مسائلی عصبی و تحریک میشی که قبلا نمیشدی. 6- احساس تهی بودن و ناامیدی داری و...
-
گل گلدون من
یکشنبه 30 دی 1403 19:29
یعنی یه جوری توی ماشین خوابیدم که اصن وای از این به بعد همش میخوام بخوابم اگه طیطی جون بزاره و حرف نزنه اینقد!! شاید جالب باشه براتون اما تنها جایی که میتونم ساکت باشم وقتیه که میخوام بخوابم. امروز ساعت آخر براشون گل گلدون زدم خیلی دوسش دارم. و البته بعدش هم با میکروفون سخنرانی کردم و از نازی به دلیل حضورش تشکر کردم....
-
برف
یکشنبه 30 دی 1403 15:09
در حال حاضر توی ماشین نشستم. امروز روز قشنگیه. البته بجز یه بخشی ازش که ناراحت شدم ولی قول میدم درستش کنم! داشتم فکر میکردم چرا تو خوب باشی با کسی که الانش بده؟ نجات دادنم دوستام از دوستیهای سمی، نگهداشتن دوستای باارزششون و کلی حرف زدن درباره ی این چیزا انگار شده رسالت پریا بابت خوشحال بودن و راضی بودن بقیه نباید...
-
وای جوش
جمعه 28 دی 1403 17:35
قرار بود این جوشه تا یکی دو روز پیش بره ولی هنوز مهمون منه!! شاید بخاطر ماسک زدنه؟ لطفا شماهم ماسک بزنین اگه این مثل کرونا باشه بخبخت میشیم حالا من این جوشه رو زدم همون شب مهمون اومد و کسایی اومدن که 3 ساله ندیدمشون بعد فرداشم رفتم مسافرت راستی تازه رسیدم :)) فردا شروع تاریخ جدیدی از زندگییی
-
صبح عالی پورتقالی
جمعه 28 دی 1403 10:43
آدما با احساساتشون زندگی میکنن و بس طی یک حرکت بسیار انتحاری تصمیم گرفتم هرچی صدا توی مغزم هست رو خاموش کنم و به قولایی که دادهبود ودم عمل کنم. مثل اینکه هر چی هم بشه من بازم حرف میزنم(بدون توجه به اینکه کی هست و کی هست*) گفتم بیخیال پریا میشه با خودت کنار بیای و گودرتمندانه و بدون خجالت بری جلو و حرف بزنی؟ درسته که...
-
نیوفرنز؟!
سهشنبه 25 دی 1403 19:22
این چند روز اینقد درگیرم و به طور جدی دارم مستقل میشم که اصن وای :))) به خودم افتخار میکنم که اونقدم ناراحتی عظیمی در نبود اعضای خانواده ندارم. ناراحت میشه ادم خب طبیعیه ولی میدونم چیکار کنم. اصلا هم لازم نیست به روم بیارین که بعد از یه مدت ممکنه ادم بفهمه چیشده و از این حرفا احساس میکنم حالت تهوع دارم! علاوه بر همه ی...
-
13 جان!
دوشنبه 24 دی 1403 16:16
میگم برناممون مشخص نیست و زندگی هیجان انگیزیه یعنی این :)))) یهویی مهمون داریم امشب و منم خیلی یهویی دو تا جوش زده بودم امروز بعد حالا پنجشنبه هم امتحان دارم هم نیم ساعت بعدش کلاس دارم. باز هفته دیگه هم مهمون داریم البته اونا از خودمون حساب میشن فامیل دور یا دوست نیستن باز به نسبت خوبه. از آدمایی که موفقن و چند بعدین...
-
تئاتر
یکشنبه 23 دی 1403 19:14
باشه برو ببینم با کی میتونی اون روزا رو دوباره داشته باشی کات! جمله ی پریا ترکوند هاهااا بعضی وقتا آسیب دیدن آدمو قوی تر میکنههه بوم بوم برای اولین بار دارم تئاتر کار میکنم و نقش اصلیم :))) مونولوگ داریم
-
تولد هفته ی پیش
یکشنبه 23 دی 1403 14:36
همینه میگن هرچی ببینی و بخونی یه روزی روت اثر میزاره پس مهمه. "امیدوارم با دوستای جدید و سن جدید و عقل ناقص رو به رشد جدید به سوی بهترین ها حرکت کنی و هر خلصت داغونی که داشتیو بندازی سطل آشغالی حداقل آدم شو به خودشناسی برس نفهم! البته البته مهم تر از همه یه سن جدید و تحولات پریای اورجینال اتفاق بیفته و دیگه اونی...
-
کله صبح
یکشنبه 23 دی 1403 07:26
چرا نوشته ی قبلیم چرکنویس نشد... از ساعت ۶ و خرده ای بیدارم. ولی توی تخت دراز کشیدم. میخواستم مطمئن بشم اگه خوابم نمیاد پاشم. امروز آفتاب قشنگه حداقل خوبیش اینه که همه جا تاریک نیست. اسفند رو خیلی دوست دارم. خیلی منتظر هفته ی دیگهام. قراره اتفاقای خوب بیوفته. تا ۳ ۴ روز دیگه هم باید یه چیزی بشه. نهایت تلاشمو کردم....
-
سینما
جمعه 21 دی 1403 21:47
دارم با طاها و نازی میرم سینما. 70 30 بود اسمش؟ اره! صرفا برای وقت گذرونی البته هفته ی دیگه قرار بود با یکی برم سینما. تاحالا بیرون ندیدمش ولی خیلی باهم حرف میزنیم. فعلا ازش اسمی نمیارم تا یکم چیز بشه میدونین :))) میشه ارزو کنین بابت یه چیزی که اتفاق خوبی بیوفته؟ راستش واقعا بهش نیاز دارم سعی کردم توی اون تایم کم صد...
-
مادام
جمعه 21 دی 1403 21:00
ادمین دیلی مادام بودن واقعا واسم خوشحال کننده و قشنگه :))) هرچند هنوز یخم آب نشده و اگه من دیلی داشتم مث چی دم به دیقه حرف میزدم ولی ازش مچکر و ممنونم وای یکی از خوشگل ترین ادمای دنیاعه
-
شهربازی
پنجشنبه 20 دی 1403 19:21
گردنبندی که سفارش دادم فکر کنم هفته ی دیگه اماده باشه و به دستم برسه. خیلی دوسش دارم چون خودم سفارشش دادم و بنظرم قشنگه. هرچند مامانم میگفت کاش یه طرح دیگه برمیداشتی اما من دوسش دارم اون خیلی تکه البته اونی که مامانم میگه هم قشنگه ها ولی خب چیکار کنم دیگه درستش کرده بنده خدا. نمیدونم این هفته بود یا هفته ی پیش به یه...