وای با یه بنده خدایی چندوقته اشنا شدم. ایشون به هربیماری که بگی مبتلا میشن و ذهن شلوغی داره و تمام دوستیهاش هم سمیه!
چندین بار سعی کردم باهاش حرف بزنم بهش بگم که ببین من دارم مشکلتو میبینم بیا سعی کنیم درستش کنیم
و خب گوش نمیده یا نمیتونه یا باور نداره و هرچی...
میدونم که خودشم خسته شده و این خستگیه نمیزاره تحولی ایجاد شه
با اینکه خودم تجربه ی بودن در همین شرایطو داشتم نمیدونم واقعا چه راهی واسش مناسب تره که به خودش بیاد بجز اینکه ادمای دورش ترکش کنن تا یه مدتی با خودش روبه رو شه و به خودش بیاد و بفهمه زندگی قشنگ تره
تازه الان دو سه هفته میگذره و من نمیتونم تحملش کنم. اون بنده خدایی که پارسال منو تحمل کرد واقعا اراده ی پولادینی داشته
خلاصه که اره اول از همه از خودم دارم شروع میکنم که دوستیمو باهاش کمتر کنم. احساس میکنم واقعا نیاز بود که با یه همچین ادمی دوست شم تا برام مرور شه و فرد مقابل ماجرا هم تجربه کنم