بچه ها یه تیکه از این کتابه رو دارم میخونم که دوست دارم اینجا خودمم بگم...
میگه که " آیا لازم است برای زندگی فیلسوفانه و اندیشه عمیق حتما به دور از تشریفات و ثروت و ... بود؟ آیا زندگی بیرون به دلیل دغدغه های بیهوده و پوچ (درراستای پیدا کردن هدف زندگی) مانعی در برابر مسیر ماست؟
- " وقتی داوود خود را فردی فقیر توصیف میکند منظورش این است که ثروتش را با بی علاقگی در اختیار دارد که این ثروت غایت نهایی یا عزیز ترین خواسته اش نبوده است. آنچه اهمیت دارد این است که ما واقعا چه چیزی را دوست داریم و اینکه چرا آن را دوست داریم"
دلم میخواد اینجا در راستای حرفی که زده به این اشاره کنم که حتی سقراط هم با اون همه زندگی و افکار فیلسوفانه اش وقتی به مجلس ها و شامهای آتن (شهر مورد علاقه ی سقراط) دعوت میشد، قشنگ ترین لباسهای اون زمان رو برای خودش آماده میکرد و همه ی اینا از سر دوست داشتنش و شدت علاقه اش به شهرش بود (همون طور که موقع اعدامش برگشت گفت من برای این شهر جنگیدم و این چیزا)
بزارین از شنبه بگم.
شنبه صبح پری بهم گفت که آخر این هفته میرن ارم! بعد من اون موقع نمیتونستم واسه همین گفتم امشب بریم و به طرز عجیبی همون شب رفتیم.
خیلیییی خلوت بووود خیلیییی یعنی تاحالا اینقد خالی و خلوت نبود!!
صرفا سقوط آزاد و سینما و رنجر و سورتمه تونستیم سوار شیم. بقیه بازی ها چون تعداد کم بود بسته بود. البته چرخ فلک بزرگه عم باز بودا ولی ما نرفتیم
ساعت ۱۲ و نیم اینا هم رسیدیم خونه
دیگه همین دیگه. خستمه و میخوام برم
فعلا خدافس♡
ساعت تقریبا ۴ صبح داره میشه...
هوا خیلی خوبه. دوباره شروع کردم به کتاب خوندن. بنظرم عید زمان خیلی خوبیه واسه این کارا. دلم میخواست دوباره کتاب "معجزه افکار" رو بخونم و دوباره بعضی جاهاشو هایلایت کنم.
"تعهد سقراط به خرد و زندگی اندیشمندانه و دوری اش از زندگی اجتماعی زمانی آشکار میشود که او را تهدید به مرگ یا تبعید میکنند چنانچه فلسفه و پرسشگری را رها نکند! محاکمه شدنش و حکم اعدام آخرین آزمون اوست. او دلبسته ی شهرش (آتن منظورشه) است اما فلسفه را بیشتر از هرچیز دوست دارد:( این غایت نهایی است که زندگی او را میسازد)
واقعنی پیشنهاد میکنم اگر آدمی هستین که دنبال هدف زندگی یا کلا سوالای فلسفی طور در این مورد دارین حتما این کتابه رو بخونین. درسته یکم قدیمیه ولی خوب ترجمه اش کردن...
واای... چقد من هی یادم میره بیام اینجا
بزارین از جمعه واستون بگم
جمعه ساعت 9 قرار بود باغ کتاب باز باشه و پاشیم بریم کارامونو کنیم و این حرفا. تقریبا ساعت 10 رسیدیم. بهمون گفتن 11 باز میکنن. توی اون افتاب نشستیم یکم خوندیم و بعد که درو باز کردن مث قحطی زده ها ریختیم داخل و یه جای دنج انتخاب کردیم.
اون میخوند و من برنج و کتلت میخوردم (گشنه بودم واقعا)
هی یه ساعت یه ساعت و نیم اینا کارامونو میکردیم و هی استراحت میرفتیم میگشتیم. توی همین گشت و گذارها یه خانومه ای اومد شمارمون رو گرفت. از این کارایی که من دوست دارم میکنه. اینکه باهم بریم بیرون کتاب بخونیم، کارخیر کنیم، فلان کنیم. حس و حال خوبی میده.
بجز یه کتاب 85 تومنی و یه دفترچه یادداشت کوچولوی 22 تومنی چیز دیگه ای نخریدم. کاشکی اون تقویم کوچولوها رو میخریدم. هی شک کردم بردارمشون یا نه...
ولی جدی دلم برای کتاب خوندن خیلی تنگ شده. یعنی واقعا احساس میکنم یه بخش از هویت خودمو از دست دادم. خیلی وقتهه کتابی رو تموم نکردم. همه کتابام نصفه نیمه خوندم. البته کتابای زردم زیاد شدن دیگه. والا توی بعضی کتابا خیلی چیزهای الکی نوشته میشه که ما درعین حال میدونیمشون فقط یجوری بهش زرق و برق و اب و تاب داده که فکر میکنی "واو چه نکته طلاییه" (البته زرق و برق دادن تبحر نویسنده رو نشون میده ها ولی کلا ازکتابی که چیز جدیدی بهم اضافه نمیکنه خوشم نمیاد)
امروز هم گشنه و تشنه (واقعا سرگیجه داشتم) دنبال غارت کردن خوراکی موراکی های بچه ها بودم و خداروشکر هیچکس و هیچ اشنایی در هیچ کدوم از رشته ها خوراکی نداشتن (اخرش ساندویچ الویه و دو تا بسته چوب شور خوردم نانی لطف کرد بهم داد بنده خدا روزه هم بود)
امشب قراره با درسا بشینیم حرف بزنیم و کلی خوش بگذره :)))
امیدوارم این هفته هم واسه ی شما هفته ی خیلی خوبی باشه...
اگر بازم وقت شد میام بنویسم فعلا یکم شلوغیم!
وای با یه بنده خدایی چندوقته اشنا شدم. ایشون به هربیماری که بگی مبتلا میشن و ذهن شلوغی داره و تمام دوستیهاش هم سمیه!
چندین بار سعی کردم باهاش حرف بزنم بهش بگم که ببین من دارم مشکلتو میبینم بیا سعی کنیم درستش کنیم
و خب گوش نمیده یا نمیتونه یا باور نداره و هرچی...
میدونم که خودشم خسته شده و این خستگیه نمیزاره تحولی ایجاد شه
با اینکه خودم تجربه ی بودن در همین شرایطو داشتم نمیدونم واقعا چه راهی واسش مناسب تره که به خودش بیاد بجز اینکه ادمای دورش ترکش کنن تا یه مدتی با خودش روبه رو شه و به خودش بیاد و بفهمه زندگی قشنگ تره
تازه الان دو سه هفته میگذره و من نمیتونم تحملش کنم. اون بنده خدایی که پارسال منو تحمل کرد واقعا اراده ی پولادینی داشته
خلاصه که اره اول از همه از خودم دارم شروع میکنم که دوستیمو باهاش کمتر کنم. احساس میکنم واقعا نیاز بود که با یه همچین ادمی دوست شم تا برام مرور شه و فرد مقابل ماجرا هم تجربه کنم
باشه! ولی من عاشق کارگاه هنری شدم و یه تیکه از قلبم مخصوص اونه
خط چشم وقت نشد پیدا کنم
نمیخواستم کرم پودر بزنم فقط رژ گونه + سایه چشم اکلیلی که نازی واسه اولین بار برام زد!!
همه ی اجراها عالیی بودن واقعا با خیلیاشون گریه کردم مخصوصا با تئاتر و با خیلی هاشون هم خندیدم و لذت بردم
حتی پشت صحنه هم سعی کردم انرژی بدم و از استرس بچه ها کم کنم همشون فوق العاده بودن و لیاقت بغل کردن داشتن (خیلیا رو بغل کردم به بعضیا هم لایک دادم از دور یا اسمشونو صدا زدم و دست زدم واسشون)
جزو میزبانی بودن کارگاه بهترین کاری بود که میتونستم کنم و خوشحالم واقعا
قرار بود ساعت 6 7 اینا بریم اتاق فرار
صبح اول صبحی که بچه ها رو دیدم مهی برگشت گفت این ممنوعه هستاا اگر مشکلی ندارید که بریم (اتاق فرارای ممنوعه واقعا جذابن اما به شخصه برای من از کابوسم خوفناک ترن)
برای همین اونو کنسل کردیم و تصمیم گرفتیم بعد از ظهر با مترو پاشیم بریم یه مال بزرگ که همه چیز داشته باشه
کارائوکه و غذا و بعدشم بولینگ و خرید کردن! واقعا خیلی حس خوبی داشت... هنوز حس قشنگش رو با فکر کردن بهش دارم... خیلی قشنگه که با کسایی که دوسشون داری بری بیرون (هرچند واقعا جای خیلی ها خالی بود)
میخواستم یکم درد و دل هم کنمم قول میدم غر نزنم امااا متاسفانه الان نمیتونم چندتا چیزو باهم هندل کنم. میخوام همه رو باهم پیش ببرم. میدونم نمیشه خدا و خرما رو باهم داشت واسه همین یکم بهتر و بهترتر بودن توی هرکدومشون رو قبول میکنم لازم نیست عالی باشن ولی اره...
اگر عجله نکنم و نتونم کل تلاش های بیش از سه ساله ام برای همیشه از بین میره و من میمونم و حسرتی که واسم مونده و مجبور میشم به قبول راهی که واقعا دوست ندارمش!
لطفا برای اینم ارزوهای خوب کنین واقعا نیاز دارم که بتونم هرجفتشو هندل کنم و از اونجایی که فقط هم خودم میتونم اینکارو کنم و بقیه اینجورین که تو نمیتونی واقعا سختمههه
مچکرممم
امروز یکی از دوستام به مناسبت ولنتاین و البته یه سری چیزای دیگه بهم یه عالمه کادو داد (همشون هم چیزای پریایی بودن!) واقعا خوشحالم و ممنونم ازش...
حقیقتا واقعا شادم که تونستم امسال پیداش کنم! پارسال وای سمی بود اکثر کسایی که باهاشون یجا بودم سمی بودن اما امسال تا دلت بخواد ادمای قشنگ مهربون و البته گاهی هم وحشی
حدود یه ماه پیش یه مسئله ای بود که من خیلی مقاومت کردم دربرابرش و نمیخواستم توی اون جریان قرار بگیرم. اما ناخوداگاه یه عالمه اتفاقای جورواجور افتاد که منو هول بده توی اون ماجرا و فردا اون اتفاق میوفته. حقیقتا واسه ی من فرقی نداره بیشتر به دید یه تجربه دوباره و دیدن دوباره یه سری از دوستای قشنگم بهش نگاه میکنم اما عواقبی ممکنه داشته باشه که برای بقیه خیلی خوشایند نباشه.
من با تکنیک بازی نمیکنم خودم هرکاری بخوام میکنم و در مقابل بقیه استادا واقعا اینجوریم که خب اوکی من هیچی بلد نیستم؟
حدود 2 سال میشه که بجز مسابقات خودم اصلا بازی نکردم! دیگه به من ربطی نداره من چندین بار تاکید کردم که قوی نیستم مثل قبلا روم حساب باز نکنن اما خودشون بریدن و دوختن و من پرتاب کردن داخل تیم!
شاید تنها چیزی که در تمام این مدت براش اهمیت خیلیی خیلیی زیادی قائلم این بوده باشه واقعا
لطفا اگه میشه شماهم ارزوهای قشنگ کنین که فردا عواقبش برای همه خیلی خوب باشه
واسه اولین بار تبخال زدم
حواسم نبود که یارو صبح باهام روبوسی کرد و وای! معمولا خود طرف باید حواسش باشه خب
خلاصه که
این ویروس ناقلا دیگه اومد همنشین پریا باشه تا قیامت :))))
بعد همه جا هم نوشته حفظ آرامش (بالاخره چون سیستم ایمنی و اینا نباید ضعیف شه)... حفظ آرامش که خوراک خودمه
حقیقتا اولش ناراحت شدم سر اینکه خب دیگه درگیر شدیم ولی ناراحتی الان فایده ای نداره حتما به قول مامان بزرگم حکمتی چیزی بوده!
این تجربه ی طبیعی انسانی هم تیک خورد
تلخی ماجرا اینجاست که داشتیم برنامه میریختیم بریم اتاق فرار و یهویی گفتم پریا داری چیکار میکنی تا وقتی اونا هستن چرا باید بری سراغ اکیپ جدید؟
اومدم پیامام رو فوروارد کنم بعد یادم اومد که خیلی وقته همه چی بین هممون تموم شده! دیگه هیچکدومشون نه میخوان ما رو قبول کنن نه میخوان بهمون گوش بدن
واقعا چقدر دیر میفهمیم ادما عوض شدن...
از فاز ناراحتی حالا دربیایممم
جالبیه ماجرا اینجاست هرچی من دوست دارم مسافرتن بابااا منم میبردین عههه یعنی چیی
بعد اصن کی گفته اتاق فراار؟ پریا خیلی خوشش میاد مشکلی نداره پاشیم بریم اونجا؟ عههه!!