مثل اینکه من و بچه های ریاضی متاسفانه هیچوقت باهم نمیسازیم :)))
البته این یکی خیلی بچه و بیجنبه بود. واقعا دوست خوبی نبود. صرفا هم بخاطر یه سری مسائل دیگه باهاش دوست شدم.
خوشحالم که درست شد. دلم نمیخواد ادم بدجنسی باشم ولی ناراحت شدم از اینکه جلوی حرف زدنم رو گرفت. منم بلاکش کردم مث بچه کوچولوعا! ایش
من اشتباه کردم، قبول کردم، خیلی ماه زمان برد، اما فهمیدم که از قصد نبوده واقعا سعی کردم درستش کنم و به قولم عمل کنم، نزاشت! پس یعنی من الان اشتباه نمیکنم.
نیاز دارم به شایا اه...
پریا به خودت بیا اینقد الکی زرت و پرت مهربون بازی درنیار اینقد ببخشید نکن اینقد زود اعتماد نکن اینقد نگو میگذره چون میگذره ولی افتضاح
ازشون متنفرم!
برای فردا کلی کار دارم، کلی!
باید بشینیم بکوب بخونیم :)))
خستم میکنن کسایی که بهشون کمک میکنم و واقعا از تجربیاتم میگم ولی به من گوش نمیدن و همچنان غر میزنن!
حدود ۶ روزه که خونم... استراحت خوبی بود
دیگه باید برم. باآرزوی موفقیت
و دیشب کسی پیدا شد که دوباره اون حرفا، شب بیداریا، بحثای مورد علاقه ی پریا ادامه دار شدن... شایا شایاا
ساعت ۳ خوابیدم ۴ خوابم برد دوباره صبح پاشدم که برم سر کلاس
بیست دیقه بین دو تا کلاس بعد از ظهرم فاصله داشت اون تایم گرفتم خوابیدم.
ساعت ۳ و نیم اینا هم دوباره رفتم خوابیدم تا ۵ ظهر
الانم چندتا از کارام مونده باید انجامشون بدم.
متاسفانه دیر به دیر وقت میکنم بیام اینجا. اگرم بیام کوتاه و تند تند مینویسم و میرم. دیگه مثل قبلا نیست! شاید دوباره بشینم شبا بنویسم تا حداقل کیفیت قبلو داشته باشه...
و در ضمن
بنده عاشق پاستا چیکن پستو هستم ♡ + خانم جوکار هم خیلی دوسشون میدارم خدانگهداااار
اولین باریه که توی این مدت تا ساعت ۱۱ خیلی خوب میخوابم، خوابای قشنگ میبینم و امروز روز بسیار خوشگلیه اصن به به!
وقتمو الکی گذاشتم برای چیزی که کلا ۱۰ هفته بود اونم بخاطر حرف یه نفر و الان پشیمونم از کاری که کردم واقعا ناراحتم
البته ناراحتیم مشخص نیست اما ناراحتم براش دو روز وقت گذاشتم. کلی زحمت کشیدم. کلی بیدار موندم. فقط بخاطر اینکه طرف بهم اشتباهی تایخ گفته بود. تاریخی که گفته بود ۱۲ ماه تا ۲۴ ماه بود. این کجا ۱۰ هفته کجا!!!
حالا هم چیز مرتبط دیگه ای باهاش ندارم که بخوام ازش استفاده کنم. اه مچکرم
خلاصه که الان خیلی ناراحت و عصبانی هستم!
خب مثل اینکه یه چیز دیگه پیدا کردم اما خیلی انرژی میگیره و الان حوصله ندارم
امروز صبح روز پر از آرامش و خوشحالی و اتفاقای قشنگی بود. واقعا خوشحالم که دوباره تونستم آدمایی که دوسشون دارم رو دور هم جمع کنم و یه اکیپ شیم.
بعد از ظهر یه اتفاقی افتاد که نشستم زار زار گریه کردم و بعدش خوابیدم. کلی با خدا دعوا کردم که چرا باهام اینجوری کرده با همه چیز قهر بودم ولی سعی کردم صرفا قوی باشم و ادامه بدم.
و الان دقیقا زمانی که بیشتر از هر موقع بهش نیاز داشتم، چیزی رو دیدم که واقعا خوشحالم کرد. هرچند امیدوارم جواب بده چون در حال حاضر بستر مناسبی براش ندارم اما دارم تلاشمو میکنم.
امیدوارم برای شما هم از این اتفاقای خوشگل بیوفته و واقعا ممنون میشم از برام آرزو کنین همه چیز درست پیش بره ترخداااا وای مرسی
باشه ولی بنظرم عمل کردن به قول خیلی چیز مهمیه(اگه عمل نکنی انگشت کوچیکتو میکنن)!
دارم سعی میکنم به قولایی که به دو نفر دادم عمل کنم. درباره ی اینکه دوسشون دارم یا نه یا حس خوبی دارم یا نه حرف نمیزنم. درباره ی این حرف میزنم که وقتی یه حرفی میزنی باید تا تهش بهش عمل کنی. حتما یه دلیلی داشته که اون موقع یه همچین حرفی رو زده بودی
ببینیم چی میشه
"نشونه هایی که میگه سلامت روانت حالش بده:
1- همه چیز برات مثل یه کار سخت بنظر میاد.
2- احساس میکنی داخل یه چرخه منفی گیر کردی.
3- نسبت به احساساتت محافظه کار و دفاعی شدی.
4- قدرت تمرکزت اومده پایین و نمیتونی به راحتی تصمیم بگیری.
5- با مسائلی عصبی و تحریک میشی که قبلا نمیشدی.
6- احساس تهی بودن و ناامیدی داری و مدام گریه می کنی.
7- از دوستات و جامعه فاصله میگیری.
احساس کردم واقعا نیازه اینو اینجا هم بزارم و لطفا با خودتون در این مورد صادق باشین
قرار بود با مهی بشینیم فیلم ببینیم اما بنده کار دارم! خداحافظ
یعنی یه جوری توی ماشین خوابیدم که اصن وای از این به بعد همش میخوام بخوابم اگه طیطی جون بزاره و حرف نزنه اینقد!!
شاید جالب باشه براتون اما تنها جایی که میتونم ساکت باشم وقتیه که میخوام بخوابم.
امروز ساعت آخر براشون گل گلدون زدم خیلی دوسش دارم. و البته بعدش هم با میکروفون سخنرانی کردم و از نازی به دلیل حضورش تشکر کردم.
فردا هم ایشالا نزدیکای ساعت ۹ ۱۰ اینا در خدمشون هستم
تمرکز امروزم : هزار از صد اصن عالی !!!! باباااا پادگن اخه؟ نه خدایی پادگن؟ این همه پارسال زجر نکشیدم که فرهنگستان دوباره بیاد بگه پادگن!
با اون معادل جدیدش که میگه هفتکککک
در حال حاضر توی ماشین نشستم. امروز روز قشنگیه. البته بجز یه بخشی ازش که ناراحت شدم ولی قول میدم درستش کنم!
داشتم فکر میکردم چرا تو خوب باشی با کسی که الانش بده؟ نجات دادنم دوستام از دوستیهای سمی، نگهداشتن دوستای باارزششون و کلی حرف زدن درباره ی این چیزا انگار شده رسالت پریا
بابت خوشحال بودن و راضی بودن بقیه نباید دیگه اینقد خودمو درگیر کنم... مثلا واقعا گیر افتادم نمیخوام با خیلیا حرف بزنم حوصله ندارم دوست ندارم دنبال دردسر برم واقعا میخوام کار درستو انجام بدم.
هوا تمیزه آسمون هم خیلی خوشگله. ترافیک نیست البته بعضی وقتا از ترافیک خوشم میاد چرا که نه ولی الان خوبه چون میخوام بگیرم بخوابم.
در حال حاضر هدف هایی از قبیل هدفهایی که قبلا داشتم موجود نیست تا ببینیم چی میشه. فکر نکنم فعلا برم سراغشون. میخوام یه چیز جدید شروع کنم! امیدوارم خوب پیش بره.
فقط کاشکی برف بیاد! برف خوشگله، نرمه، دوست داشتنیه