خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

نشونه ها

"نشونه هایی که میگه سلامت روانت حالش بده:


1- همه چیز برات مثل یه کار سخت بنظر میاد.


2- احساس میکنی داخل یه چرخه منفی گیر کردی.


3- نسبت به احساساتت محافظه کار و دفاعی شدی.


4- قدرت تمرکزت اومده پایین و نمیتونی به راحتی تصمیم بگیری.


5- با مسائلی عصبی و تحریک میشی که قبلا نمیشدی.


6- احساس تهی بودن و ناامیدی داری و مدام گریه می کنی.


7- از دوستات و جامعه فاصله میگیری.


احساس کردم واقعا نیازه اینو اینجا هم بزارم و لطفا با خودتون در این مورد صادق باشین

قرار بود با مهی بشینیم فیلم ببینیم اما بنده کار دارم! خداحافظ

گل گلدون من

یعنی یه جوری توی ماشین خوابیدم که اصن وای از این به بعد همش میخوام بخوابم اگه طی‌طی جون بزاره و حرف نزنه اینقد!!

شاید جالب باشه براتون اما تنها جایی که میتونم ساکت باشم وقتیه که میخوام بخوابم.

امروز ساعت آخر براشون گل گلدون زدم خیلی دوسش دارم. و البته بعدش هم با میکروفون سخنرانی کردم و از نازی به دلیل حضورش تشکر کردم.

فردا هم ایشالا نزدیکای ساعت ۹ ۱۰ اینا در خدمشون هستم 

تمرکز امروزم : هزار از صد اصن عالی !!!! باباااا پادگن اخه؟ نه خدایی پادگن؟ این همه پارسال زجر نکشیدم که فرهنگستان دوباره بیاد بگه پادگن!

با اون معادل جدیدش که میگه هفتکککک

برف

در حال حاضر توی ماشین نشستم. امروز روز قشنگیه. البته بجز یه بخشی ازش که ناراحت شدم ولی قول میدم درستش کنم!

داشتم فکر میکردم چرا تو خوب باشی با کسی که الانش بده؟ نجات دادنم دوستام از دوستی‌های سمی، نگهداشتن دوستای باارزششون و کلی حرف  زدن درباره ی این چیزا انگار شده رسالت پریا

بابت خوشحال بودن و راضی بودن بقیه نباید دیگه اینقد خودمو درگیر کنم... مثلا واقعا گیر افتادم نمیخوام با خیلیا حرف بزنم حوصله ندارم دوست ندارم دنبال دردسر برم واقعا میخوام کار درستو انجام بدم.

هوا تمیزه آسمون هم خیلی خوشگله. ترافیک نیست البته بعضی وقتا از ترافیک خوشم میاد چرا که نه ولی‌ الان خوبه چون میخوام بگیرم بخوابم.

در حال حاضر هدف هایی از قبیل هدفهایی که قبلا داشتم موجود نیست تا ببینیم چی میشه. فکر نکنم فعلا برم سراغشون. میخوام یه چیز جدید شروع کنم! امیدوارم خوب پیش بره.

فقط کاشکی برف بیاد! برف خوشگله، نرمه، دوست داشتنیه

وای جوش

قرار بود این جوشه تا یکی دو روز پیش بره ولی هنوز مهمون منه!!

شاید بخاطر ماسک زدنه؟ لطفا شماهم ماسک بزنین اگه این مثل کرونا باشه بخبخت میشیم

حالا من این جوشه رو زدم همون شب مهمون اومد و کسایی اومدن که 3 ساله ندیدمشون

بعد فرداشم رفتم مسافرت

راستی تازه رسیدم :))

فردا شروع تاریخ جدیدی از زندگییی

صبح عالی پورتقالی

آدما با احساساتشون زندگی میکنن و بس

طی یک حرکت بسیار انتحاری تصمیم گرفتم هرچی صدا توی مغزم هست رو خاموش کنم و به قولایی که داده‌بود ودم عمل کنم. مثل اینکه هر چی هم بشه من بازم حرف میزنم(بدون توجه به اینکه کی هست و کی هست*)

گفتم بیخیال پریا میشه با خودت کنار بیای و گودرتمندانه و بدون خجالت بری جلو و حرف بزنی؟ درسته که هزار بار پیام دادم ولی باشه اهم...

اون پریای ۴ سال پیش که کلی دوست داشت بهم حس خیلی خوبی میده چرا خرابش کنم... در حال حاضر تنها عامل مخرب این حس و حالم کسیه که میخواست کلی بهم کمک کنه تا خودمو پیدا کنم!

وای پام درد میکنههه. قرار شد یه بار واقعا عروسک فیلی بگیرم چون هرچی عروسک داشتم دادم به دخترخالم صنصتصوص پشت این عروسکا کلی خاطرست و من هنوزم باهاشون بازی می‌کنم یعنی چی 

نیوفرنز؟!

این  چند روز اینقد درگیرم و به طور جدی دارم مستقل میشم که اصن وای :))) به خودم افتخار میکنم که اونقدم ناراحتی عظیمی در نبود اعضای خانواده ندارم. ناراحت میشه ادم خب طبیعیه ولی میدونم چیکار کنم. اصلا هم لازم نیست به روم بیارین که بعد از یه مدت ممکنه ادم بفهمه چیشده و از این حرفا

احساس میکنم حالت تهوع دارم!

علاوه بر همه ی اینا یه ادم جدیدی اومده که فکر میکنه چون خیلی شبیهمه (واقعا از بعضی لحاظ خیلی شبیهیم) میتونم بستیش باشم و پریا اینجوریه که عاام میدونی اونقدرا هم نباید شبیه باشیم نه؟

از ادمایی که دوستامو شست و شوی مغزی میدن هم متنفرم. از ادمایی که تظاهر میکنن هم بدم میاد. از اونایی که خیلی مغرورن و حاضر نیستن خودشونو عوض کنن هم همینطور. از ادمایی ک همیشه غر میزنن و به حرفام عمل نمیکنن هم خوشم نمیاد!

از ادمای شبیه خودم متنفرم. نمیتونم باهاشون ارتباط بگیرم. پنجشنبه میرم مسافرت و قرارمو با یه ادم نازنینی کنسل کرد و احساس میکنم که ناراحت شده. همون ادم عزیزی رو میگم که جلوی دوست عزیز سابقم بغلم کرد و من دوساعت نگران بودم که اشکال نداره به روت نیار...

از ادمایی که با همه چیزم موافقت میکنن و اینجوری میخوان دوست شن متنفرم! لطفا یه نفر که خیلی متضادمه بیاد مثل کرومی (نمیدونم اصن تاحالا ازش گفتم یا نه)

خبرای خیلی خوبی این چند وقت میشنوم. امشب زود میخوابم. پنجشنبه نمیخوام برم سپیده رو ببینم واقعا دوست ندارم

میدونی دلم میخواست اینا رو بگم که حداقل فقط گفته باشم از کیا خوشم نمیاد و دوست دارم در بهترین ورژن خودشون باشن!

احساس میکنم به قولی هری نباید اینقد با همه مهربون باشم گاهی اوقات اسیب زننده میشه. اخه همه خیلی مهربونن ولی خب مث اینکه نباید زود اعتماد کنم.

باشه!

فعلااا

13 جان!

میگم برناممون مشخص نیست و زندگی هیجان انگیزیه یعنی این :))))

یهویی مهمون داریم امشب و منم خیلی یهویی دو تا جوش زده بودم امروز

بعد حالا پنجشنبه هم امتحان دارم هم نیم ساعت بعدش کلاس دارم. باز هفته دیگه هم مهمون داریم البته اونا از خودمون حساب میشن فامیل دور یا دوست نیستن باز به نسبت خوبه.

از آدمایی که موفقن و چند بعدین خیلی خوشم میاد. خوشحالم که باهاشون آشنا میشم. حقیقتا دورم جدیدا پر شده از یکی دوتا دوست که از بعضی لحاظ ضعف دارن و از شب تا صبح غر میزنن. دوستای خوبی هستن اما حتی اگر بخوامم نمیتونم باهاشون اونقد دوست شم. معمولا سعی میکنم کمکشون کنم اما اینکه گوش نمیدن و منم نمیتونم مستقیم بهشون بگم این گوش نکردتون خوب نیست، انرژی ازم میگیره!

خلاصه که در پی حذف کردن اونام. همیشه پریا از اوناست که ارتباطاتش خیلی مهمه. بنظر من واقعا بعد از سلامتی مهم تر یکی از مهم ترین چیزای زندگیه.

اولین باره توی زندگیم کلمه ی اعتکاف رو اینقد میشنوم. بسه دیگه عه

آب هویج خوشمزست. و اینکه لطفا دیگه از این لفظ عاشقمیا زیادی استفاده نکنین واقعا توی هر شرایطی اینو استفاده میکنین و اکثرا ازش متنفر شدن باتشکر

تئاتر

باشه برو ببینم با کی میتونی اون روزا رو دوباره داشته باشی

کات! جمله ی پریا ترکوند هاهااا بعضی وقتا آسیب دیدن آدمو قوی تر میکنههه بوم بوم

برای اولین بار دارم تئاتر کار میکنم و نقش اصلیم :))) مونولوگ داریم

تولد هفته ی پیش

همینه میگن هرچی ببینی و بخونی یه روزی روت اثر میزاره پس مهمه.

"امیدوارم با دوستای جدید و سن جدید و عقل ناقص رو به رشد جدید به سوی بهترین ها حرکت کنی و هر خلصت داغونی که داشتیو بندازی سطل آشغالی حداقل آدم شو به خودشناسی برس نفهم! البته البته مهم تر از همه یه سن جدید و تحولات پریای اورجینال اتفاق بیفته و دیگه اونی نباشه وه از بالا به همه چی نگاه میکنه و ۱۰ تا پریا نباشه!"

(نمیدونم اجازه داشتم اینو بفرستم یا نه راستش ولی تنها چیزیه که ازش میتونم بزارم)

با تمام سختی هایی که کشیدم تا این اتفاق بیوفته، با همه ی ادمای خوبی که از دست دادم، با همه گریه کردنا و ترسیدنا و خجالت کشیدنا و خیلییی چیزای دیگه، الان خوشحالم که یه نفر برام همچین ارزویی کرده بود. واقعا خوشحالم البته قطعا نمیخوام به قبلا خودم فکر کنم چون واقعا ناراحت میشم. ای کاش از قصد بود حداقل میدونستم باید چیکار کنم اما غیرارادی همه چیز اشتباه بود.

همه ی اینا رو گفتم که بگم باید هفته ی پیش اینو میزاشتم بخاطر تولدممم (من دو بار تولد میگیرم اگه نمیدونین) ویه چیز دیگه هم باید میزاشتم ولی خب حالا اون بمونه یه جای جداگونه میگم.

و اینکه صادقانه حرف بزنم باید بگم که یه متنی نوشتم برای یکی که خیلی وقته دیگه پیشش نیستم فرستادم و به خودم گفتم اگه دید که یعنی افرین پریا ارزششو داره اگرم ندید که یعنی بیخیالش حرص چیو میخوری حتی اگه برگردین هم اون نیست. بعد جالبه ظهر هم داشتم با پری حرف میزدم. اونم مث بقیه ای بود که سعی کردم کمکشون کنم اما اون ماجراش فرق داشت و بهش کاملا حق میدادم. خلاصه که فراموش کردنش تازه بود براش ولی خیلی قشنگ حرف منو زد که شاید اصلا دلم برای اون ادما در حال حاضر تنگ نشه ولی دلم برای احساسی که اون موقع داشتم تنگ میشه. اگه اون غرور و قدرتمندی الکیمون رو برداریم میفهمیم اره واقعا بعضی از حسا رو فقط یه بار ادم تجربه میکنه فقط هم با یه نفر!

خلاصه که مرسی ازتون. چه اونایی که از هم عمدا فاصله گرفتیم، چه اونایی که قرنی یه بار پیش میاد که باهم حرف بزنیم، و چه تو قشنگ من که امسال رفتی... اره خیلی دلم برای همتون تنگ شده زندگی همینه //پلی کردن نوایی//

کله صبح

چرا نوشته ی قبلیم چرکنویس نشد...

از ساعت ۶ و خرده ای بیدارم. ولی توی تخت دراز کشیدم. میخواستم مطمئن بشم اگه خوابم نمیاد پاشم. امروز آفتاب قشنگه‌ حداقل خوبیش اینه که همه جا تاریک نیست. اسفند رو خیلی دوست دارم. خیلی منتظر هفته ی دیگه‌ام. قراره اتفاقای خوب بیوفته.

تا ۳ ۴ روز دیگه هم باید یه چیزی بشه. نهایت تلاشمو کردم. امیدوارم نتیجه بده. مرسی از آرزوهای خوبتون ♡

باید برم صورتمو دوباره بشورم. 

امروز هم قراره توت فرنگی کوچولو ببینم. اینقد میخوام اینو بگم تا عادی شه برای همه.

سوئد همش شبه. صبح نمیشه اصن. رفتن بدون سر و صدا هم بده ها. نگفتن به کسایی که دوست دارن و اینکه یهویی بری و به کسی نگی (*)

امروز دیگه واقعا میخوام واسه خودم صبحونه درست کنم‌. من واقعا عاشق صبحونه‌ام. ولی حوصله ی درست کردنشو ندارم.

دیشب یه ساعت نشستیم بازی کردیم. خیلی خوش گذشت. هیچی دیگه از کسی که کله ی صبح پاشده انتظار نوشتن چی دارین سموثخصد

قهوه هاتونو زود نخورید خواهش میکنم. ساعت ۳ ۴ بعد از ظهر بخورین. البته اگه میتونین مث من کمترش کنین یا کلا ترکش کنین. البته من خیلی یهویی ترکش کردم دیگه حتی استرس و نگرانی کم و مفید هم ندارم.