خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

تعطیلی

ساعت ۶ رسیدم خونه. ساعت ۷ شروع کردم به خوندن و الانم تموم شده و در خدمت شما هستم. فردا دوتا ffff امتحان دارم و یکیشونو خوندم و اون یکی هم سه شنبه خوندم اما بازم باید بخونم و مشقاشو! تحویل بدم.

از چهارشنبه نبودم و خوش گذشت. روزهای تکراری برای من سریع میگذره چون مثل هم هستن و تفاوتی بینشون نیست. اما وقتایی که یه حرکت خاصی میزنم یا مسافرتم یا هرچی روزها قشنگ تر آروم تر و با لذت بیشتری میگذرن. اصن میدونی چیه شادم که این چند روز درس نخوندم. 

همیشه از تحت تاثیر کلیشه ها قرار گرفتن متنفرم ولی ای کاش فردا تعطیل بشه تا یکمی به کارام برسم

اما اگه تعطیل نشه باید برم از چند نفر تست شطرنج بگیرم خوبه دیگه برم یکم تمرین کنم و بعدش شروع کنیم به پارت بعدی درس خوندن

حسودی

هنوزم مث بچگیامممم در بعضی موارد حسودی میکنممم :))) عجیب!

گرمه خیلی گرمه. از شدت گرما واقعا زده به سرم دلم میخواد تاپ و شلوارک بپوشم جلوی کولر دراز بکشم، دوغ بخورم و فیلم ببینم و آخرش هم خوابم ببره.

بستی چند وقت دیگه میره ایتالیا... واسش آرزوی موفقیت میکنم

یکمی از ته دل

امروز روز خوشگل، پر از شادی و انرژی مثبت بود... 

باید یه کاری که خیلی دوسش دارمو انجام بدم بعد بخوابم. از وقتی این آدم مهربون اومده و پنجشنبه ها میبینمش غصه ای ندارم. در ضمن یه کسی رو پیدا کردم که بهتر از هرکس دیگه ای بهم انرژی میده :))) امیدوارم همتون یکی از این آدما پیدا کنین.

امروز دوباره دوستی سابقو دیدم. هیچی بهش نگفتم. تنها چیزی که یه کوچولو اذیتم میکنه نگاهامونه. راستشو بگم با اینکه دیگه باهم نیستیم اما دلم نمیخواد این خنده های الکیی که پیش بقیه داره تبدیل به واقعیت بشه. کاشکی اون شخصیت قشنگشو حفظ می‌کرد (هرچند با بچه هایی که جدید هستن آدم سخت تر میتونه خودش باشه). خلاصه اینکه الان میفهمم من قبلا چجوری بودم. خودم نمیدونستم چه بلایی دارم سر خودم میارم و نمیخواستم حرف بقیه رو هم قبول کنم. اگه اون خودش می‌بود حاضر بودم دوباره برگردم! اما حیف.

داشتم فکر میکردم که چقدر کینه ای بودم و روحم تیره بود. از هرکسی هرچیزی میدیدم بدم میومد. نظر و فکر بقیه دربارم مهم بود. حتی بعضی وقتا وبلاگم رو هم برای همین میبستم نمیدونم چرا. تظاهر میکردم تا دوسم داشته باشن. واقعا آزار دهنده بودم. دلیل اینکه این موضوع رو تکرار میکنم اینه که این هفته و هفته ی گذشته دوستای خودم هم درگیر یه همچین ماجرایی شدن و من فهمیدم که مثل اینکه این چیزا طبیعیه. ما نتونستیم باهمدیگه حلش کنیم و ازش بگذریم برای همین به بقیه میگم تا یکم آروم شن و مثل قبلا من جبهه نگیرن و یکم از بیرون به موضوع نگاه کنن (اهم هزینه ی مشاوره تا اینجای کار ۵ و پونصد لطفا بزنین به کارت حیحی)

روز قشنگ هپلی

وای این ادم فوق العاده ترین و خوشگلترین و مهربون ترین و صبور ترین ادمی هست که تاحالا دیدم. استایل هنری که داشت >>>>

وای عاشقشممم خیلی دختر مهربونی بود. میتونم اونو الگوی خودم قرار بدم اینقدر که حس قشنگی داشت و نگاهش به زندگی خوب بود. 

حالا از شانس من امروز نه خودمو توی آینه نگاه کردم نه کرم زدم نه بالم زدم نه رژ زدم هیچییی هیچیی هپلی مپلی رفتم و اقاپسره رو دوباره دیدم (طبق معموا فقط برگمو ازم گرفت اما من نگاهاشو میشناسم. کم پیدایی؟) تازه همسایه مهربونمون رو هم دیدم که با هیوا اومده بود و نشستم با اونا هم حرف زدم. خدایا :))) چه شانس خوبی دارم من!

از دیروز واستون بگم. بعد از کلاس (2:30) با دوستم رفتیم خرید لوازم تحریر و کتاب. کلی توی مغازه های کتاب فروشی مختلف و خوشگل گشتیم و بعدشم رفتیم کافی شاپ پاستای چیکن پستو و موهیتو کلاسیک خوردیم (خیلی خوشمزه بود ولی زیادی سیر شده بودیم و غذا اضافه اومد). بعدشم رفتیم زیر درختای خوشگل پیاده روی کردیم تا برسیم به پاساژهای موردعلاقه ی پریا. اخرشم رفتیم پارک تاب بازی کردیم و اومدیم خونه (ساعت 9 و نیم اینا بود).

تنهایی توی خیابونا قدم زدن، دیدن ادمای جورواجور واقعا حس خوبی بهم میده. اما فهمیدم که ادمهایی که  مثل بقیه و نیستن و اختلال دارن بر خلاف تصور ما بیشتر از اون چیزیه که فکرشو میکنیم. نمیدونم شاید من چون بیشتر از این کیس ها میبینم اینجوری فکر میکنم.

خلاصه که دیروز هم قشنگ بود. امروز ساعت 6 بیدار شدم تا الانم که درگیر تمرین کردن بودم و حالا هم دیگه وقت درسه... خیلی وقته منتظر اومدن جواب یه چیزی هستم و هنوز نیومده. تا اخر این ماه باید صبر کنم.

سمیرا

حس خوبیه که دوستم سمیرا از اینجا رفته؟ بلهههه خیلی هم واسش خوشحالم بر خلاف تصور بقیه من خیلی خیلی خوشحالم که اینجا نیست. ۶ سال پیش سه تا بودیم. من و یکی دیگه باهمدیگه بیشتر دوست شدیم و قرار شد همه جا باهم بریم ولی الان این یکیمون زودتر رفت و واقعا واسش خوشحالیم (دلیل خاصی هم داره صرفا بخاطر رفتنش خوشحال نیستیم).

اما دلم براش تنگ میشه حقیقتا. خیلی تنگ میشه. حتی قرار بود من ببینمش ولی خب هیچوقت نشد. اما میدونم همیشه یادمون میمونه :)))


فرداااا قراره بریم خریددددد. یکم چیزمیزای لوازم التحریر میخوام با یکم قدم زدن و خوابیدن روی چمن. اگر بارون بیاد هم خوب میشه. میریم کافی شاپ. میشینم و یه هات چاکلت خوشمزه و کیک میخوریم و از پشت پنجره بارون قشنگ رو بادقت نگاه میکنیم و به صداش گوش میدیم. البته من مجبور زودتر بیام خونه. قرا بود اولش بریم اسکیپ روم ولی نشد

راستی دیشب دلم تنگ شده بود برای یه دوست قدیمی که داشتم. فال گرفتم و حافظ گفتش که کاری نکن و بزار سرنوشت تعیین کنه و خدا خودش بهتر میدونه چی میشه نمیدونم ولی امیدوارم بهترین چیزها اتفاق بیوفته.

برای همدیگه آرزوهای قشنگ کنیم :))) فعلاا شب بخیر (خوابم میاااد)

حافظ

بعد از چهار بار فال حافظ گرفتن و حرف زدن با مادام به این نتیجه رسیدم که باید بزارم ببینم سرنوشت و تقدیر چی میگه... صرفا نباید نگران باشم و حالم خوب باشه و به چیزای خوب فکر کنم.

حافظ میگه خودش درست میشه. احساساتی و برون گرا بودن هم یجوریه ها.

خودمونیه هورمون عشق/ هوش مصنوعی در پزشکی

میدونم ممکنه این مطالب برای بعضیا جالب نباشه اما میخواستم درباره اکسی تونین جداگونه بهتون بگم. بهش میگن هورمون عشق. مثلا وقتی مادر بچه دار میشه میزان اکسی تونین یا هورمون عشق اش زیاد میشه و وقتی بچه رو از شیر میگیره نه تنها برای بچه سخته بلکه برای مادرش هم سخته چون میزان اکسی تونین اش کاهش پیدا میکنه. همچنین موقع عاشق شدن میزان اکسی تونین زیاد میشه. چیزای دیگه ای هم هست که فعلا برای الان نگم بهتره.

[گشنمههه و باید یه چیزی بخورم (فلافل داریم با اینکه اونقدر دوست ندارم ولی خب). ]

درباره هوش مصنوعی و رابطه اش با درمان و پزشکی هم میخواستم یه مطلبی بگم و برم. این چندوقت حرف دررابطه با هوش مصنوعی و حریم شخصی و میزان اطلاعاتی که باید برای درمان بیمار داشته باشه خیلی زیاد شده. نظر من به شخصه اینه که نباید اطلاعات و داده هایی که بهشون میدن بدون محدودیت باشن چون هدف استفاده از هوش مصنوعی روش درمانی بهتر و حتی شخصی سازی شده هست. اما کلیت اینکه اخلاق پزشکی وجود داشته باشه و حریم شخصی هر فرد رعایت بشه چه در مورد هوش مصنوعی چه درمورد انسانی که پزشکه و بیمار داره باید یکی باشه.

همین دیگه :)))

روزمره/ بیمارستان

من نیازمند غزل، بارون و قهوه و خرید لباس آلبالویی با شلوار سبز و گوشواره های کریسمسی هستم!

ادبیات انگلیسی واقعا قشنگه... جواب اون چیزی که منتظرشم هنوز نیومده و کله ی همه رو بخاطر این دارم میکنم. آرزو کنین اتفاقای قشنگی بیوفته. 

امروز توی راه من و رونی رفتیم بستی و آبمیوه گرفتیم (آب انار و شیرموز و آب آلبالو+ بستنی و یک عدد پودر قهوه برای پریای معتاد). من قهوه و اینا رو ترک کردمااا دیگه مثل قبلا معتاد نیستم اما وقتایی که نیاز دارم بهش میخورم. جدی خیلی کم شده تعداد دفعاتش. مثلا ماهی ۵ بار! خیلی خوبه دیگه. پیشرفت خوبیه. کمترشم نمیخوام بکنم.

فعلا دارم استراحت میکنم تا آخر هفته برسه کلی کار دارم. چهارشنبه با یکی از دوستام قرار شد بریم بیرون. هفته ی پیش نتونستم باهاش برم چون سارا پیشم بود و میخواستم باهم بشینیم فیلم ببینیم. اما این هفته شاید(!) باهم بریم بیرون نمیدونم واقعا :)))

راستی پنجشنبه شب مهمونی دعوت بودم و خیلی خوش گذشت (یه بادی اسپلش نوتلا هم هدیه گرفتم  با اینکه نمیخواستم اصلا قبولش کنم).

دیگه اینکه دوباره باید یادآوری کنم شادی نیست و پنجشنبه ها رو بدون شادی میگذرونم 

از شنبه یه کار جدید رو شروع میکنم. خیلی دوسش دارم. امیدوارم همینجوری خوب پیش بره. بین کاری که دارم میکنم بخاطر شرایط امتحانام یکم وقفه افتاده (یکم که چه عرض کنم خیلی :((. و باید درستش کنم. تراکتوری باید خودمو برسونم به جایی که باید می‌رسیدم.

راستی درباره کیس جدیدی که اومده بود براتون نگفتم. آقایی بودن که استفاده ی بیش از حد از این تزریق های هورمونی و رشد باعث شده بود که رشد عرضی استخوان های جمجمه رو داشته باشه و ظاهر بدی داشته باشن. این عملایی که برای افزایش قد و اینا هم هستن اصلا چیز خوبی نیستن دوستان. حتما اول باید پزشک چک کنه که صفحات رشد بسته نشده باشه (خودم قشنگ دیدم که دکتر بدون چک کردن این چیزا صرفا همینجوری یه عملی انجام داده پس لطفا حواستون باشه به علاوه سر خود از قرص ها و چیزمیزای تزریقی استفاده نکنین. بدن همه مثل هم نیستش ). یه مورد دیگه هم کسی که پرکاری تیروئید داشت. شدید نبود اما علائم تشخیصش خواب سبک، لرزش دست و عرق کردن زیاد (بخاطر آزاد شدن گرمای زیاد) بوده البته که در موارد شدیدتر فرد مشکلات خواب خیلی زیادی داره و همینطور پرخاشگری زیادی داره (البته پرخاشگری هم میتونه بخاطر علت‌های دیگه ای هم باشه مثلا افزایش تستوسترون و ...). دوز مصرفی که به این فرد میدیم نصف یه قرصه که هر شب میخوره بعد از مدتی دوباره ازمایش میده اگر برطرف شده بود قرص رو نباید خودسر قطع کنه! (کاری که بیمار کرده بود) چون دوباره برمیگرده. باید فقط تعداد دفعاتی که توی هفته میخوره کمتر بشه.

بیلی

فیلم بیلی رو دیدین؟ درباره ی Wizma Basse Wicca هست و واقعا فیلم قشنگیه. باهاش خیلی گریه کردم، خندیدم و لذت بردم. بعضی وقتا واقعا نیاز دارم چیزی بهم یاداوری کنه که ببین چقدر کارای قشنگ و چیزای خوشگل توی دنیا هست پس بیخیال غم و غصه ی امروز... از اینکه حالمو زود میتونم با یه چیزی خوب کنم خوشحال میشم.

جمعه ی دلگیر

دوباره جمعه شد. از اون جمعه هایی که ازشون متنفرم. کارایی که دلم نمیخواد رو مجبورم انجام بدم. به چیزایی که خوشم نمیاد مجبورم فکر کنم و کلا تایم زندگی کردنم رو تلف کنم. تند تند کارامو باید انجام بدم. بعدش میخوام کتاب مورد علاقمو بخونم. فردا من و آقای ریاضی باهم ملاقات میکنیم. امیدوارم امتحان سختی نباشه. من نمیدونم چرا هنوزم باید امتحانای ریاضی رو بدم بسه دیگه مدرسه و دبستان تموم شد عیبابا زندگی سخته...

شادی ویزای آلمانش اومد. یه ماه واسه دیدن خواهرش میرن و من کلی دلم براش تنگ میشه. فک نمیکنم پنجشنبه هامو بتونم با کسی بجز اون بگذرونم. اما چی بگم. باید یه ماه صبر کنم. با اینکه اونقد از آلمان خوشم نمیاد ولی کاشکی منم با خودش می‌برد تا حداقل پیشش میبودم. 

دلم درد میکنه. خیلی زیاد. از لحاظ روحی هم داغونم اما آروم (ویرانم ولی میرانم*) خستم. امروز مثلا ۱ ساعت خوابیدم. خوابی که ۴۰ دیقه اورثینک بود و بقیش گیجی...

با بستی داشتم حرف میزدم. خیلی خوبه. واقعا دوسش دارم. بهم کمک میکنه توی همه چیز. همه چیو میدونه. منطقیه اما احساساتم درک میکنه. دوستم داره و ازش یه حمایت خاصی میگیرم. امیدوارم این آدما بازم باشن.

فعلاا