خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

بیمارستان روز اول

تاداا امروز بیمارستان بودیممم (اهم بله بله) بخیه زدن و تزریق کردن رو دیدممم اصن واهای خیلی بامزه بود

خواهر یکی از بچه ها میگفت یه اقایی تصادف کرده بود و چوب جوری رفته بود توی صورتش که از اون طرف سرش اومده بود بیرون (بینایی اش رو کلا از دست میده ولی زنده میمونه و عکسش رو هم اجازه ندارم بزارم یعنی بهتره که نزارم*)

تاریخ سخنرانی هنوز مشخص نیستش. نمیدونم باید راجب اتفاقایی که خوبن و قرار هست که بیوفتن باید حرف بزنم یا نه ؟ بعضیا میگن اگه دربارشون حرف بزنی و بهشون فکر کنی بقیه هم بهت انرژی میدن و باعث میشه بهتر اتفاق بیوفتن اما بعضیاعم میگن بهتره دربارش چیزی نگی چون ممکنه فکر کنی اون اتفاق خوب افتاده و برای همین دیگه اون اتفاقه برات در آینده رخ نمیده... طولانیه ولی مسئله ی مهمیه!

دلم برنامه ی بیرون ریختن با بقیه رو میخواد اما راستش دلم میخواست با بهترین دوستم برنامه بریزم که متاسفانه یا خوشبختانه دیگه تصمیم گرفتم باهاش دوستیمو ادامه ندم چون خب دوستم نیست دیگه باهام حرف نمیزنه هیچ حس دوستیی دربارم نداره و بلابلا