امروووز یکی از اون روزای خوشگل زندگیی بودش! ساعت دو اینا فهمیدم یکی از دوستام (ازم یکم بزرگتره ولی اصن قخنلذیمث بوووس) برام بلیت کنسرت گرفته باهاش بریم کنسرت طهماسبی. حدودا ساعت شیش کنسرت شروع میشد ولی ما ازپنج اونجا بودیم :)))
به عنوان زیباترین کادوی تولدمم
از اینا بگذریمم به به ماشالاا اهنگ بندرییی! یعنی تا نیم ساعت بعدش هممون بیرون از سالن کنسرت تا توی پارکینگم میخوندیم و بعضیاعم قر میدادن وای عالی بودش
هممون چشم و دلمون روشنه (چشم و دلم روشنه این چه یاریه ناش ناش ناش) هنوز قرش هست...
و البته یکم تنیس بازی هم بود دیدیممم
خیلی خستمه. این چندوقت کلا کلاسامو گذاشتم کنار و همشون از هفته ی دیگه یهویی شروع میشن عااا
فکر کنم نزدیک دوروزه با بستی صحبت نکردیم. حقیقتا وقتی میبینم تمایلی به سخن نیست منم سوکوت رو نمیشکنم دیگه اگه واسش مهم نیست که چه بهتر تموم شه اگرم هست که خب به قول خودش ولش میکنم مزاحمش نشیم
دیگه اینکه مهمون داریم (بله دوبارهه!) حدودا 15 نفر میشیم ولی عاشقشونم خیلی خوبن باهاشون خوش میگذره
احساس میکنم با دور شدن از اون یه سری چیزایی که گفتم، احساس پریا بودن بیشتری دارم
اها راستی دیشب برای کسی گریه کردم که از فوتش 2 سال میگذره اما من اصلا تا دیشب براش گریه نکردم بودم (نگین اختلال بلابلا دارم خب اونقدر فرد نزدیکی نبود اما اره دوسش داشتم و مطمئنم که ایشونم از روی لطفشون منو دوسم داشتن و خیلی دلم براشون تنگ شده)