خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

خضعبلات یک پشمک

-از طایفه‌ی‌ نوریم؛ ما تیره‌ نمی‌مانیم آواز غم‌ دل‌ را با قهقهه‌ می‌خوانیم!'✨ ️

از طرف آبان دخت

در پاکـت نامه گل‌های سرخی که از آخرین دیدار به من داد بود، به همراه شیشه‌ای کوچکی از عطر محبوبـم را گذاشتم. قلم را در جوهـر زدم و نوشتم:
« به‌سـان فاصله‌ای که بین ما افتاده، دلباختگی‌ام به تو زیاد است؛ هم‌چـون سرمای این‌روزهـای تهران تا استخوان در جانم رخنه کرده است. 
من بی‌تـو در بیهودگی‌ام. هیلتـر را معشوقه‌اش کشت و مـرا دوری از دست‌های تو؛ یک روز از فغان نبودنت از بین می‌روم. 
در آسمـان ساکت و تیره‌ی قلبم، اگر یک خورشید باشد، آن تویی. برای من هیچ‌چیـز در دنیا قشنگ‌تر از این نبود که بخشـی از زندگـی پرهیاهو و متلاطم تو باشم.
سوگنـد به غمی که تنها غمگسـارش تو هستی؛ کاش باز به آغوشم بازگردی و چشم‌هایم را که یک دسته نهنگ در آن‌ها خودکشی کرده‌اند را ببینی. 
مـرا میان بازوهایت پناه بده، تنِ من آغوشـت را وطنش می‌داند.»